خرید بک لینک
دل نوشته ای از ماه به بچه های سراسر دنیا... کودکی زیباترین دوران زندگی ست زمانی که بی کینه قهر میکردیم تا روز قیامت و قیامت چه نزدیک بود... زمانی که در پاسخ چندتا دوستم داری ها با انگشتان کوچک دو را نشان میدادیم .دو کل جهانمان بود... تمام غممان بازی هایمان بود و پنجشنبه هایی که برسد و تاب بازی ...و خانه ی مادربزرگ و جیغ جیغ و خراب کردن دنیا روی سرمان. انقدر بازی که وقتی به خانه میرسیدیم از فرط خستگی سر روی بالش به آنی دست به سینه نزد پادشاه هفتم بودیم. زمانی که عشق را فراموش نکرده بودیم و جهان اطراف را عاشقانه دوست داشتیم . انگار تنها بچه ها هستند که حقیقت واقعی جهان را درک میکنند... تنها بچه ها هستند که راه درست زندگی کردن را بلدند... که عشق را میفهمند... که... آیا حقشان است که با ترس گلوله به خواب روند؟ گرسنه بخوابند؟ برای رفع نیاز سیگار بفروشند؟ ادم بزرگ ها که دم از انسانیت میزنید حداقل کودکی کودکان را از آنها نگیرید. اجازه دهید شیرین ترین بخش عمرشان را به شیرینی سپری کنند. 18اکتبر .17 مهرماه روز جهانی کودک

برچسب: دلنوشته ای به امام حسین,دلنوشته ای به یک شهید,دلنوشته ای به امام رضا, نویسنده: ابوالفضل یزدانی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 23:54

دلنوشته ای از ماه... تا به حال به زمین و دریا دقت کرده ای؟هر دو یک مقدار از گرماو عشق خورشید سهم میبرند زمین آرام آرام گرم میشود و وقتی شب فرا میرسد گرمای خورشید را درون خود حفظ کرده و در طول شب گرما می بخشداما دریا...دریا با دیدن کوچکترین گرما به سرعت داغ میشود و زمانی که هنوز کاملا شبی نرسیده است تمام عشق و گرمایی را که خورشید به او بخشیده بود از دست میدهد و سرد میشود.انگار داستان روابط ما هم داستان زمین و دریاست...داغی روابطی که شکل دریا دارند زود رو به سردی میگذارند.به همان سرعتی که دریا داغ شده است به همان سرعت سرد میشود آب دریا با اولین تاریکی یخ میشود.حواست باشد اگر زمین هستی به هیچ ساحلی دل نبند...

برچسب: دلنوشته,دلنوشته های عاشقانه,دلنوشته هاي دلنشين, نویسنده: ابوالفضل یزدانی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 23:54

چهل نامه ی کوتاه به همسرم "نادر ابراهیمی" ما باید درست شویم ... ما باید تغییر کنیم ... عزیز من... "شب عمیق است،اما روز از آن هم عمیق تر است.غم عمیق است اما شادی از آن هم عمیق تر است." دیگر به یاد نمی آوررم که این سخن را در جوانی در جایی خوانده ام یا در جوانی،خود آن را در جاییی نوشته ام. اما به هر حال این سخنی ست که آن را بسیار دوست می دارم.دیروز نزدیک غروب باز دیدمت که غمزده بودی و در خود. من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمیکنم،چراکه میدانمهیچ چیز مثل اندوه،روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد. اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم،چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرزناپذیر،طاغی و سرکش و بدلگام. هر قدر که به غم میدان بدهی میدان می طلبد،و باز هم بیشتر و بیشتر... هر قدر در برابرش کوتاه بیایی،قد میکشد ،سلطه می طلبد،و له میکند... غم عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش،نمی گریزدمگر آنکه بگریزانی اش،آرام نمی گیرد مگر آنک بیرحمانه سرکوبش کنی... غم،هرگز از تهاجم خسته نمی شود.و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد. و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت،انسان بیهوده می شود،و بی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل یزدانی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 23:54

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟ یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟ آیــا تـو هـم هر پــرده ای را تا گشودی از چــار چــوب پـنـجـــره دیـــــوار دیــدی؟ اصـلا بـبـیـنـم تـا بـه حـالا صـخــره بودی؟ از زیـــر امــــواج آســـمـان را تــار دیدی؟ نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟ از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟ در پـشـت دیـوار ِحیاطی شعـر خوانـدی؟ دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟ آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟ رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟ بیـمار بـودی مثل ِمن ؟ ، بیمار دیــدی؟؟ حقـا که بـا مـن فــرق داری ــ لا اقـل تـو او را که می خواهی خودت یک بـار دیدی کاظم بهمنی

برچسب: شعر غزل,شعر,شعر عاشقانه, نویسنده: ابوالفضل یزدانی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 23:54

صفحه بندی